۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

کیش مرگ

بازگشتی که به آغوش کشم
باز تنت را
منِ دیوار تراز پیش
هیچم از شوق
نه شوری نه نوایی
سخت این بار زبان باخته ام
بیشتر از بیش
و در این گِل همه اش گاهِ
سکوت و شبه آلود
شدم سوخته ای با همه بیگانه
چو بیگانگی
لیلی و درویش


باز گشتی که من باخته را
جان دهی و
با همه دردم به خود آباد بری باز
...
ای وای همین آمدنت دردی و
سر باز کند ریش
من رسوا که پناهنده به آیین مسیحای تو بودم
پسِ کوچت به یهودایی خود
بافته ام کیش
تو چنان در تب و بی طاقت
از آوار خود آواره ی این گور محقر گشتی
که نگفتی:
-«...تن ویران هم آغوش من این بار
چنان خفته که بیمارتر
ازخویش... »

هیچ نظری موجود نیست: