بازگشتی که به آغوش کشم
باز تنت را
منِ دیوار تراز پیش
هیچم از شوق
نه شوری نه نوایی
سخت این بار زبان باخته ام
بیشتر از بیش
و در این گِل همه اش گاهِ
سکوت و شبه آلود
شدم سوخته ای با همه بیگانه
چو بیگانگی
لیلی و درویش
باز گشتی که من باخته را
جان دهی و
با همه دردم به خود آباد بری باز
...
ای وای همین آمدنت دردی و
سر باز کند ریش
من رسوا که پناهنده به آیین مسیحای تو بودم
پسِ کوچت به یهودایی خود
بافته ام کیش
تو چنان در تب و بی طاقت
از آوار خود آواره ی این گور محقر گشتی
که نگفتی:
-«...تن ویران هم آغوش من این بار
چنان خفته که بیمارتر
ازخویش... »
۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر