می دانم از دنیای مجنون دل نواها می فروشند
آنان که درویشی ما را دل هواها می فروشند
بیمار و کفر آلود و سرشار از عبادت می شوم باز
این بار دیگر دیدنت ها را کجا ها می فروشند
یک بار دیگر هم برای ژنده پوشان آرزویی است
اصلا ببینم این سبوها را به ما ها می فروشند؟
شاید تو در بندی و من از تو گِلی را می پرستم
شاید بت رخسار گـــُــل را بر گداها می فروشند
آخر تو را در یک حراج فصل بی رنگ زمستان
در ماتم و رسوای این زنجیره پا ها می فروشند
باز آن هوای وحشی مجنونیم را می شکافند
بر مست و بیمارم به دیدارم بلاها می فروشند
آنان که درویشی ما را دل هواها می فروشند
بیمار و کفر آلود و سرشار از عبادت می شوم باز
این بار دیگر دیدنت ها را کجا ها می فروشند
یک بار دیگر هم برای ژنده پوشان آرزویی است
اصلا ببینم این سبوها را به ما ها می فروشند؟
شاید تو در بندی و من از تو گِلی را می پرستم
شاید بت رخسار گـــُــل را بر گداها می فروشند
آخر تو را در یک حراج فصل بی رنگ زمستان
در ماتم و رسوای این زنجیره پا ها می فروشند
باز آن هوای وحشی مجنونیم را می شکافند
بر مست و بیمارم به دیدارم بلاها می فروشند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر