۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

نوافروشان پست

می دانم از دنیای مجنون دل نواها می فروشند
آنان که درویشی ما را دل هواها می فروشند
بیمار و کفر آلود و سرشار از عبادت می شوم باز
این بار دیگر دیدنت ها را کجا ها می فروشند
یک بار دیگر هم برای ژنده پوشان آرزویی است
اصلا ببینم این سبوها را به ما ها می فروشند؟
شاید تو در بندی و من از تو گِلی را می پرستم
شاید بت رخسار گـــُــل را بر گداها می فروشند
آخر تو را در یک حراج فصل بی رنگ زمستان
در ماتم و رسوای این زنجیره پا ها می فروشند
باز آن هوای وحشی مجنونیم را می شکافند
بر مست و بیمارم به دیدارم بلاها می فروشند

دشت خوناب

بس کبود آه از این خاک
به پا می خیزد
دشت بیمار -
به جان آمده است
گرش انگار اناری است -
به دست
رگ خونابه ی رودی است
که سر می ریزد

شعر شاعَر مرده

این چامه ی خار است و خریدار ندارد
نیشش چون مار است و خریدار ندارد
این چامه بهایش ســر مـردیست ولــی
شاعـر سر دار است و خریـــدار ندارد

بازیگریسم

گیرم پس این خانه گهی دیگر هست
در مست دلم ساقی یاریگر هست
جانا بت بی بنده به بتخانه چه سود
این خانه بدان است که بازیگر هست

بارور

می شکند باد در مشت من - مشت تو
و امید را بر آسمان بارور می کند
آنگه درختی آزاد در آبیمان می شکفد
سبزی که عظمت بارورش
در رگان من ، رگان تو
خونی نو می راند

می سرا

می کوشم از این خانه درختان نروند
گر خانه حزین شد به گلستان نروند
می را فقط این خانه به دل ریخته است
زین روی ز خم خانه ی مستان نروند
اکنون که می و باده مهیــــا شـــده است
از زادگه مست چنین باده به دستان نروند
شاید پس این ســــال سیه سبـــــز شود
بادا که بدین از وطن رستم دستان نروند
این خانه خرابش وطن است و دمن من
هستــم که در آن دیو پرستـــــان نروند
بیزارم از انگار سقــــوط شـــــه دل
شک دارم از آن لشکر پستان نروند