۱۳۸۷ اردیبهشت ۸, یکشنبه

مرگ آشنا

انتهای آخرین پرتگاه ممکن
دین به اسبی آرام دارم
سقوطش زیبا نبود
لیک من از سوار بودن خسته بودم
...
ابتدای اولین روز مرگ اولین کودکم
خسته از وق کودک دیگر بودم
مادر به سوگ مرگ او نشست و من
پرده ای بسیار از گریه ها برایش نقش زدم
...
تندباد آخرین حوادثم دیروز بود
این ویرانه را چنان تاباند
من حیران که کودکی نوپا
اسبی آرام چنین به آخرین مکان دواند
...
کنون اولین ثانیه آخرین روز
جاری ، سبک ، وزین
آخرین ملودی زندگی را شروع می کنم
1387.2.8

هیچ نظری موجود نیست: