پلکها، نقره ای شب دریغ می کنند
دستها، دیگر طاقت ساییدن کف امواج ندارند
سنگسار شیر سنگی بر برهنگی
...
سرنا می دمد مرد وحشی
سایه ترد مرغی گریزان
سخت آشفته ام کرد
87.1.25 احمد
۱۳۸۷ اردیبهشت ۷, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
تیری که مرا به جنگ دیوی برده است بد خاطر دیو بد صفت آزرده است هر چندخودش را به تحمل زده است آن تیر به جایی که نباید خورده است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر