ندیدم سوار؛
تار ،صمیمی، سست
همسایه کشت
......
شنیدم هنرمند ؛
نماند، تا صبحدم تازیانه نواخت
......
،سرودم راوی
سالخورده،سربدار،سرد؛
مجنون، فرهاد، بیژن به خاک اندرون کرد
.........
گریستم آهسته، بیصدا
دیوانه، دیوانه وار، دیوانه وار خندید
1387.2.1 احمد
۱۳۸۷ اردیبهشت ۷, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر