سنگي نيست كه بر سنگ ديگر شود بند از جمجمه خانه اي ساز
گويي حوصله ام در گذر زمان سر رفته
پدر خنجرش را تيز كرده گويا به جنگ قلم رفته درس دين با فلك مي داد گويا سبيلـــش از بناگــــوش در رفتـــه !
تو امروز سيب را به يك بخش چش... ندانم پدر كو؟
گمانم به جنگ نره خر رفته
دو ديگر ثانيه به راه افتم پدر مرا بند، كه اين كودكت چندي است فهميده
كه گر مكث كني چون فنــر در رفته
ز روزگاران داغ فلك چند بيتي سرودم از بيخ كنند باي بنيان
كه چندي است پدر حوصله ام از تو نيز سر رفته
احمد 1387.2.10
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر