۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

دوست دارت پسرت ازاوج كشش فنر در رفته !

سنگي نيست كه بر سنگ ديگر شود بند از جمجمه خانه اي ساز
گويي حوصله ام در گذر زمان سر رفته
پدر خنجرش را تيز كرده گويا به جنگ قلم رفته درس دين با فلك مي داد گويا سبيلـــش از بناگــــوش در رفتـــه !
تو امروز سيب را به يك بخش چش... ندانم پدر كو؟
گمانم به جنگ نره خر رفته
دو ديگر ثانيه به راه افتم پدر مرا بند، كه اين كودكت چندي است فهميده
كه گر مكث كني چون فنــر در رفته
ز روزگاران داغ فلك چند بيتي سرودم از بيخ كنند باي بنيان
كه چندي است پدر حوصله ام از تو نيز سر رفته
احمد 1387.2.10

۱۳۸۷ اردیبهشت ۸, یکشنبه

مرگ آشنا

انتهای آخرین پرتگاه ممکن
دین به اسبی آرام دارم
سقوطش زیبا نبود
لیک من از سوار بودن خسته بودم
...
ابتدای اولین روز مرگ اولین کودکم
خسته از وق کودک دیگر بودم
مادر به سوگ مرگ او نشست و من
پرده ای بسیار از گریه ها برایش نقش زدم
...
تندباد آخرین حوادثم دیروز بود
این ویرانه را چنان تاباند
من حیران که کودکی نوپا
اسبی آرام چنین به آخرین مکان دواند
...
کنون اولین ثانیه آخرین روز
جاری ، سبک ، وزین
آخرین ملودی زندگی را شروع می کنم
1387.2.8

۱۳۸۷ اردیبهشت ۷, شنبه

کاش می زیست

پلکها، نقره ای شب دریغ می کنند

دستها، دیگر طاقت ساییدن کف امواج ندارند

سنگسار شیر سنگی بر برهنگی

...

سرنا می دمد مرد وحشی

سایه ترد مرغی گریزان

سخت آشفته ام کرد

87.1.25 احمد

تا هست منم ویران

ندیدم سوار؛
تار ،صمیمی، سست
همسایه کشت
......
شنیدم هنرمند ؛
نماند، تا صبحدم تازیانه نواخت
......
،سرودم راوی
سالخورده،سربدار،سرد؛
مجنون، فرهاد، بیژن به خاک اندرون کرد
.........
گریستم آهسته، بیصدا
دیوانه، دیوانه وار، دیوانه وار خندید
1387.2.1 احمد

رنده کن

رنده کن خرد میکنی ،خرد می شوم
بدم، راه، نما عادت نمی کنم
پاک کن، شاهراه ناپاک را نه اینگونه
درختی؟!- سایه مگستر من از خورشید آتشینم
کمرگر به خیر بستی -میتوانی!- خورشید خاموش کن
از قمر روشنی روشنی تو زاده مهر من است
مرابس،چراغ ،فتیله ،کبریت
آتش زنم جهان ،خرمن جور خیر تو
گر بود این باغ مرا قتلگاه--گر سر من خاک براین بارگاه
احمد1387.2.1

کرخ

سست تر از تو بر آنم
دست هایم کرخ ازبَِرد شرف، در طبقی بازاری است
نه
من آن شاداب تو نیستم
نغمه از وصل به نهر هم نخوانم
بر من این سبزترین نازک بی بار
نمایی دو سه چندان دارد
قطره! این آب روان و شاداب به کجا می بردت؟
وخت باران دیدم
که تو چون از فلک افتادی
بر همین سبزترین نازک بی بار چنان رقصیدی
که من از شور تو این برگ گزیدم....
احمد 1387.2.7