۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

هنوز لیلا - تو

بهانه ی این ســر به در زدن هــا تو
برای تو می زنم دل به دریا، تــو -
شریک تر از خدا به خودش شده ای
گنـــاه خدا پرستـــی من بـــا تو
«خودم» پیشتر تمام خلوت من بود
گرفـــته ای تمـــام خلوتـــم را تــو
دلیل ســـایه های درونـــم فـــقــط
نشسته چراغی است از تو شیدا تو
خیال می کردم از تو هم رد شده ام
علامت ایستم : «هنوز لیـــلا تو»
سقوط می کنم اگر بیشتر بکنـــم
چـــرای کنــــدن بیستـــون هـــا تو
شکاف، هر روز بیشتر می شود
بیا و بگیر تــیــشــه هایــم را تـو
آذر 88

آدم شهر

(تقدیم به جنگلی ترین میرزا)
شب در این شهر نخوابد کسی
شما را به شما شب در این شهر نخوابد کسی
دیده ام که شبی گرگی کنارم خفته ای خورده
سکوت شب زوزه آلود است
شب در این شهر نخوابد کسی
مرد جنگلی شوالیه وار
بیدار
گرگها همچنان گشنه
خفته ها همچنان خفته
من جنازه ای هستم در کنار صد دشنه
آدمیت از شهر می بارد
یادمان باشد شهر آدم خیز خطر دارد
شب در این شهر نخوابد کسی
به وقت شبانه خواب شما
یک دشنه گم می شود از کنارم
من غرق اضطراب می شوم و او غرق آدمیتش
شما که غرق احساس می شوید
کوچکی گم می شود
جوی بوی خون می گیرد
شما را به شما شب در این شهر خون نخوابد کسی
11 آذر 87

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

انقراض اهریمن

در شـــــوخ ترین روز خــدا زاده شدم
از درس بهــــشت ازل افتـــــاده شــدم
آن روز کسی نـــام مـــرا حفـظ نکــرد
با لفظ غـــریب اهــرمــن ســــاده شدم
هرچند که مــادری گلابــی مـی خواست
از خـــرده ی اول قدحــی بــاده شـــدم
بازیچه ی دربست شیاطین شــدم و...
بـــــا آتــش دوزخ دل آمـــاده شـــدم
از کـــرده ی تا چنین پلــشتی نـــادم
پا منـــبـــر صــوفیـــان شهزاده شدم
در هرچــه که گفتند خدایــی کــم بود
آماده ی جستــار در این جــاده شــدم
اما مگر از خدا، خـــدا تــر هــم بود؟!
آنی که من از دمـــش چنین زاده شدم
باید که براه ره خــود مــی گشـــتـــم
- من را چه کم از خدا که دلداده شدم؟
گفتـــم به خدایـــی خـــودم بـرگــردم
سرلشکر صوفیان ســــرداده شــدم
پاییز 88

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

کیش مرگ

بازگشتی که به آغوش کشم
باز تنت را
منِ دیوار تراز پیش
هیچم از شوق
نه شوری نه نوایی
سخت این بار زبان باخته ام
بیشتر از بیش
و در این گِل همه اش گاهِ
سکوت و شبه آلود
شدم سوخته ای با همه بیگانه
چو بیگانگی
لیلی و درویش


باز گشتی که من باخته را
جان دهی و
با همه دردم به خود آباد بری باز
...
ای وای همین آمدنت دردی و
سر باز کند ریش
من رسوا که پناهنده به آیین مسیحای تو بودم
پسِ کوچت به یهودایی خود
بافته ام کیش
تو چنان در تب و بی طاقت
از آوار خود آواره ی این گور محقر گشتی
که نگفتی:
-«...تن ویران هم آغوش من این بار
چنان خفته که بیمارتر
ازخویش... »

۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

نوافروشان پست

می دانم از دنیای مجنون دل نواها می فروشند
آنان که درویشی ما را دل هواها می فروشند
بیمار و کفر آلود و سرشار از عبادت می شوم باز
این بار دیگر دیدنت ها را کجا ها می فروشند
یک بار دیگر هم برای ژنده پوشان آرزویی است
اصلا ببینم این سبوها را به ما ها می فروشند؟
شاید تو در بندی و من از تو گِلی را می پرستم
شاید بت رخسار گـــُــل را بر گداها می فروشند
آخر تو را در یک حراج فصل بی رنگ زمستان
در ماتم و رسوای این زنجیره پا ها می فروشند
باز آن هوای وحشی مجنونیم را می شکافند
بر مست و بیمارم به دیدارم بلاها می فروشند

دشت خوناب

بس کبود آه از این خاک
به پا می خیزد
دشت بیمار -
به جان آمده است
گرش انگار اناری است -
به دست
رگ خونابه ی رودی است
که سر می ریزد

شعر شاعَر مرده

این چامه ی خار است و خریدار ندارد
نیشش چون مار است و خریدار ندارد
این چامه بهایش ســر مـردیست ولــی
شاعـر سر دار است و خریـــدار ندارد